تبليغاتX
تاآخر واقعیت

تاآخر واقعیت

از كجا به كجا رسيده ايم ! ؟

آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد

آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير ۲۴۲ حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با ۲۴۲ مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه ۱۰ ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت

آيا ميدانيد : داريوش در سال ۵۲۱ قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم


آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده ۲۵ هزار كارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر ۵ روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر ۱۰ روز يكبار استراحت داشتند

آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است

آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه ۳۰ روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي ۵ عيد مذهبي و ۳۱ روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است

آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند

آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد

آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد

آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد


آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان ۵۱۸ - ۵۱۹ قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد

آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل ۲۵ هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد

آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت

آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس ۳ سال طول كشيد و كل ساخت كاخ ۸۰ سال به طول انجاميد

آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت ۴۰ سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد.

آيا ميدانيد : كمبوجيه فرزند كورش بدليل كشته شدن ۱۲ ايراني در مصر و اينكه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با ۲۵۰ هزار سرباز ايراني در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد. او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود.

آيا ميدانيد : داريوش كبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر نهاد و براي همين مناسبت ۲ نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد

آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعليمات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت .

+ نوشته شده در  89/11/14ساعت 12:27  توسط GHASEM  | 

کمی دقیقتر

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسرش كه كلاس اول بود سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتی پسرک پدرش را دید...

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد می کنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد...

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

                                                    دوستت دارم بابایی

                                            روز بعد آن مرد خودکشی کرد

+ نوشته شده در  89/06/14ساعت 14:20  توسط GHASEM  | 

اینم وصیت نامه حسین پناهی.

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید...



به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!


ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.


عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.


کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!


مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.


روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.


دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!


کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.


شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.


گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.


در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.


از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 12:21  توسط GHASEM  | 

داستانی بس عاشقانه...

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"

+ نوشته شده در  89/05/15ساعت 16:44  توسط GHASEM  | 

ایست!

در شناخت حقيقت تامل کنيد!

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيله گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان میشود.

 

+ نوشته شده در  89/04/10ساعت 21:6  توسط GHASEM  | 

سالروز شهادت بنیانگذار مکتب آزادی

سلام

سالگرد شهادت دکتر شریعتی بهانه ای شد برای نوشتنم.

شاید این بیان دلتنگی هایم باشد و اینکه چقدر دوستداشتم که دکتر شریعتی زنده بود و این وضعیت جامعه را می دید،خیلی دلم می خواست او هم دیدگاهش را بیان کند ولی فکرکنم به او اجازه نمی دادند اصلا مطلبی بیان کند.

آیا نبود شخصیت هایی مانند شریعتی  احساس نمی شود؟

دکتر کسی بود که دیگر مانند او پیدا نشد و افکار او اکنون پس از سی و چند سال هنوز تازه است و به اعتقاد بنده خیلی از مطالب مصداق امروزی دارد.

امروزه شاهد نامردمی هایی هستیم که می خواهند نوشته های استاد را در زیر پا له کنند ولی تا به حال موفق نشدند و نمی خواهند بگذارند که مخصوصا نسل جوان با عقاید و افکار او آشنایی پیدا کنند چه بسا که این نوشته ها کار دستشان بدهد....

آری دکتر این بار من شما را مخاطب قرار می دهم اما از قول خودتان :

وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم    

                                              وقتی که دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم

اما درد دل می کنم :

ای کاش این کسانی که می گویند « مردم ما آب و نان نداشته باشند ولی حجاب داشته باشند »

 یک بار ، فقط یک بار سمینار زن تو را خوانده بودند. شاید در ذهن عده ای که من را

 نمی شناسند فکر کنند که من بی دینم و معتقد به بی حجابی اما به خدای واحد که من خود اعتقاد

به حجاب کامل دارم اما نه با این روش.

دکتر جان ، یاد دارم که در همان سمینار زن تو بود که خواندم :

 وقتی حجاب را اجبار کردی بدون اینکه دلیلش را برای فرد مقابل مطرح کنی و او را قانع کنی

 فرض که تو 10 سال هم بتوانی نظر خود را تحمیل کنی اما سال یازدهم او کار خودش را می کند .

مگر نبود زمان پیغمبر که بعد از سال هفتم ، هشتم حجاب را مطرح کردند یعنی بعد از بیش از

 بیست سال کار روی مردم حجاب مطرح می شود ، مگر پیامبر مساله شراب را در سه مرحله

 مطرح نکرد و توانست فساد اجتماعی شرابخواری را محو کند بدون اینکه مردم را مستقیما

تحت فشار قرار دهد و به آنها نه بگوید.

چه بگویم دکتر ؟ باز از تو می گویم:

از دیده به جای اشک خون می آید

                                 دل خون شد و از دیده برون می آید

دکتر من نیز احساس تو را دارم :

هم اکنون احساس می کنم

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امید ها و خواستن ها تنها مانده ام

و این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است

که تو اینجا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم که نشسته ام زمان را

می نگرم و می گذرد ، همین و همین. 

روحش شاد و یادش گرامی باد. 

 

+ نوشته شده در  89/03/30ساعت 10:39  توسط GHASEM  | 

آیا فرهنگ؟

یه روز یکی از دوستان به من گفت که چرا فقط شریعتی می خونی و از مطهری نمی گی مگه این دو نفر با هم دش... 

من هم برای اینکه ثابت کنم که اینطور نیست و این دو نفر یک هدف رو دنبال می کردند مطلب زیر رو نوشتم: 

اصطلاح آسيب شناسی در رشته های مختلف علوم کاربرد دارد. اما در عرصه فرهنگ به بررسی آفات و آسيب هايي می پردازد که رنگ و لعاب فرهنگی دارند و عناصر تشکيل دهنده و سازنده عادات، رفتار و کنشهای اجتماعی را تحت تاثير خود قرار می دهد. از آنجايي که اگر جلوی اين آسيب ها گرفته نشود آنها رفته رفته در فرهنگ اصيل جامعه نفوذ می کنند بازشناسی اين آسيب ها مهم می نمايد.اين آسيب ها که از کانال مطبوعات، کتب، سينما، تلويزيون و آموزش وارد جامعه ايران قبل از انقلاب شده بود، فرهنگ بومی را آماج تهاجمات خود قرار داده بودو نياز بود تا نيروی فرهنگی غنی ای هنجارهای صحيح را تقويت نموده و جلوی استحاله فرهنگی را بگيرد. استاد مطهری به عنوان يک اسلام شناسی که دغدغه دين داشتند برای بازشناسی اين آسيب ها و کمک به نهادينه شدن فرهنگ بومی ايران اسلامی خدمات شايانی به جامعه نمودند و با ريشه يابی اين انحرافات نه تنها جلوی اين چالشها را گرفتند بلکه راهکارهای عملی نيز ارائه دادند که در ژست های بعدی براتون می نویسم.

+ نوشته شده در  89/03/26ساعت 11:44  توسط GHASEM  | 

شریعتی می گو ید...

                                                                

                                                  خدایا میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد

«لا اله الا الله»

مرا ای فرستاده محمد

به اسلام آری بی ایمان گردان

با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو

 که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

 

+ نوشته شده در  89/03/06ساعت 11:24  توسط GHASEM  | 

آشنا شدن با یک آشنا

         حسین پناهی دژکوه                                                                                  

  درسال ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.
پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمايش ((دو مرغابی درمه)) از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.
به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود. اما حسين پناهی بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.

در مورد خانواده ی حسین هم فقط اینو میدونم که سه تا بچه داره به اسمهای لیلا، آنا،سینا.

حسین هم توی زندگی خیلی مظلوم واقع د و هم خیلی مظلوم مرد و هم خیلی مظلوم گم نام مونده 

و شعر زیر از مجموعه ی سلام،خداحافظ براتون انتخاب کردم ...

بخونید و کمی تأمل...                                                                                      

                              اعتراف                                                                                             

    من زندگي را دوست دارم      ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
        دين را دوست دارم               ولي از کشيش ها مي ترسم!
     
قـــانون را دوســت دارم         ولـي از پاسـبانهـــا  مي ترسـم!                                                           

         عشق را دوست دارم            ولی از زنها مي ترسم!
       کودکان را دوست دارم           ولي از آئينه مي ترسم!
        ســـلام رادوسـت دارم           ولي از زبانم مي ترسم!         

     من مي ترسم
                    پس هستم
                          اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!                                                         
         

                                       من روز را دوست دارم 
                                                               ولي از روزگار مي ترسم!

  

+ نوشته شده در  88/12/09ساعت 10:58  توسط GHASEM  | 

عشق(2)

مناظره شروع میشه ...

اول قلم من شروع میکنه...

من:

دکتر اگه اجازه بدبد اول من یک توصیف از عشق داشته باشم

دکتر:

بفرمائید.

من:

شما یک کوه رو در نظر بگیرید که دارای قله، دامنه و پایه است.حالا اگه شما قله کوه رو عشق و ما بخواهیم به اون برسیم باید اول به پایه ی کوه بریم که من اون رو دوست داشتن میدونم و بعد به دامنه کوه برویم که اون رو دل بستگی و به دنبال اون وابستگی داریم و در آخر به عشق میرسیم یعنی اول باید یک چیز رو دوست داشته باشیم بعد به آن دل ببندیم که بعد از آن به طور اتوماتیک به آن وابسته میشویم و بعد از آن عاشق خواهیم شد.

دکتر:

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

من:

کسی که عاشق می شود با دیده ی دل  است نه با دیده ی چشم سر که عضوی از جسم عاریتی ما می باشد و چیزی که از اجسام عاریه حاصل می شود مانند منبع خود عاریتی است و از بین خواهد رفت وعشق با دیده ی دل است و به روح وابسته و روح تجزیه نمی شود واز بین نمی رود پس (عشق از دوست داشتن برتر است).

دکتر:

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و چیزی که از غریزه  آب می خورد بی ارزش است.

من:

آیا هر چیزی که از غریزه  باشد بی ارزش است؟

برای مثال ما عاشق خدا هستیم پس این عشق هم بی ارزش است (البته ناگفته نماند که عاشق خدا ماندن کار هر کسی نیست)

دکتر:

 عشق یک جوشش یکجانبه است و معشوق را نمی شناسد .

من:

عشق طلاقی دو روح است (. که با این حرف چیزی برای گفتن باقی نمی ماند چون وقتی دو روح با هم آشنا می شوند چیزی ناشناخته برای دو طرف باقی نمی ماند).

دکتر:

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

من:

وقتی انسان عاشق می شود در حال غرق شدن در دریا است و در حال پی بردن به حقیقت ها در مورد عشق خود اما دوست داشتن چون شنا کردن است فقط یک دید سطحی نسبت به طرف مقابل دارد و هرگز به عمق آن       نمی رود.

 

دکتر...من...دکتر...من...

 

قلم من با احترام سر تعظیم جلوی قلم دکتر فرود می آورد نه تمام و شکسته نمی شود چون می داند من حالا حالا ها با اون کار دارم ...

 

عشق؟

در اوج اخلاصش به ایثار رسیده و در اوج ایثارش به قساوت وی با هر منقار خشمگینی که بر پشت و پهلوی جوجه اش می زند پاره ای از قلب خویش را به منقار می کند.

                                                                                                       دکتر شهید علی شریعتی

                                                                                                      ( کویر-عشق به فرزند)

یک سؤال: 

عشق برتر است یا دوست داشتن؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/11/22ساعت 18:52  توسط GHASEM  | 

عشق(1)

سلام

اینبار درباره ی واقعیتی مینویسم که حتما با اون روبرو شدین، اینکه میگم حتما به دلیل اینه که مطمئنم که امکان نداره  که آدمی که انسان شده باشه یا آدمی که آدم مونده باشه یا اصلا انسانی که آدم شده باشه(که هیچ کدوم از ما از این سه حالت خارج نیستیم)با این واقعیت روبرو نشده باشه…

-این واقعیت  چه چیزی میتونه باشه که هیچ حد و مرزی اونو محدود و محصور نمی کنه؟

-خوب داشتم میگفتم…

-واقعیتی که با ((ع)) شروع میشد؟؟؟

-چی میتونه باشه؟

علم،عقل،عفت،عصمت،عبدیت…یا شاید هم عشق!

آره،درسته عشق!

 

مینویسم از عشق چون عاشقم وبه عاشقان احترام می گذارم…

 

-عشق چیست؟

عشق دریایی است شبیه بیابان که هرچه یشتر به عمق آن میروی و به آن دل ببندی  تشنه ترمیشی و اگر بتونی رابطه ی بین دریا و بیابان و تشنگی راپیدا کنی و این رابطه رو به یک ریاضی دان عاشق بسپاری و اونم از هنر خودش استفاده کنه می تونه نموداری رسم کنه و اگر ضریب این نمودار رو به تو نشون بده میبینی که انسانیت همراه با عشق چه ضریب بالایی داره و اگه همین کار رو درباره ی عقل هم انجام بده و ضریب انسانیت همراه  عقل رو هم بدست بیاره با یک مقایسه کوچک میشه متوجه شد که انسانیت همراه با عشق ضریب بالاتری نسبت به انسانیت همراه با عقل داره یعنی:                                                                                                                      

 انسانیت همراه عشق برتر است نسبت به انسانیت همراه عقل و این هم ابتر است نسبت به انسانیت همراه عشق

 

خوب اگه از دعوای این دو رقیب دیرینه(عشق وعقل) بگذریم میرسیم به سر خط…

 

- عشق چیست؟

وقتی داشتم درباره ی عشق مینوشتم یاد کتاب کویر دکتر شهید علی شریعتی و فصل( دوست داشتن از عشق برتر است) رسیدم که کلی سؤال برام بوجود اومد که سعی کردم به اونها جواب بدم و خودم رو قانع کردم...

 

حالا که قلم من گستاخی کرده و می خواد جواب قلم دکتر رو بده و با اون یک مناظره داشته باشه(( البته نه از اون مناظره هایی که بعضی ها به اسم شجاعت به جای ساختن بیشتر تخریب میکنند و بیشتر شبیه مناقشه است تا مناظره)) من هم دل قلم خودمو نشکستم  وبه اون قول دادم که توی پست بعدی براتون بنویسم...

 

 

 

+ نوشته شده در  88/11/20ساعت 15:48  توسط GHASEM  | 

پیش پست

 چند تعریف از موضوع پست بعدی :

دو دل باخته چیزهایی را در آغوش می کشند بیش از آنکه یکدیگر را در آغوش کشند.

بی شک عشق در یک جا جمع نمی شود.

عشق کلمه ای است از نور

دستانی از نور آن را بر برگی از نور نوشت.

از دوست داران عشق تقاضا می شود پست بعدی را خوانده ونظر دهند تا ممنون شوم...!!

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 19:15  توسط GHASEM  | 

یش داوری

باز هم سلام دوستان با عرض معذرت اون پستی که خودم دارم می نویسم هنوز تموم نشده  این نوشته رو هم آقا بهرام پور اسکندری که یکی از دوستان عزیز هستند لطف کردن امیدوارم که لذت ببرید 

 

...هرگز پیش داوری نکنید

قطار در  ایستگاه بود  آماده حرکت ، در واگن مسافربری مرد

میانسالی همراه فرزند ۲۵ ساله اش نشسته بودند مقابل آنها هم زوج

جوانی نشسته بودند.قطارکه حرکت کرد پسرک جوان که کنار پنچره

نشسته بود با  هیجان  وصف ناپذیری رو به  پدرش کرد  و گفت :

((پدرنگاه کن درخت ها دارن راه می روند)) 

زوج جوان با تعجب به هم نگاه کردند . باز پسرک دستش را از پنچره بیرون  کرد

 و جریان هوا ازلا به لای انگشتانش گذشت وچند قطره باران روی دستش چکید و باز باشادی زیاد قطره های  باران را  به پدرش نشان داد و گفت :

(( پدر باران،باران،ببین قطره باران)).

زوج جوان که شاهد این صحنه ها بودند دیگر طاقت نیاوردند و به پدر بچه گفتند)):آقا  بچتون رو بردین  دکتر)). پدر گفت :(( بله اتقاقاهمین الان از بیمارستان بر می گردیم)) .

پسرم امروز برای اولین باره که تو زندگیش می تونه ببینه ... .

 

+ نوشته شده در  88/11/07ساعت 11:38  توسط GHASEM  | 

عشق بی جواب

با تشکر از دوستانی که پست اول رو خوندن و نظر دادن.

پست بعدی که می خواهم بنویسم در رابطه با یک واقعیت دیگه است که شاید توی جامعه ما بیشتر و بهتر پیدا بشه و اون چیزی نیست جز ع..

این دست نوشته هنوز آماده نشده ولی یه شعر از <<مصطفی کوهستانی>> براتون می نویسم :

 

 

زیـــــبا    

         تو تازگی با ما ناسازگاری

                دلخورشدی،نه                                         

                         معذرت می خواهم،آری

هرگز خدا آن روز را نه،آنکه مردی                

                             افتاده باشد روی خط بد بیاری

ما را که به چشمان خود معتاد کردی

  تا کی،بگو؟

         تا کی بماند درخماری؟                                        

 

   یه سؤال:

دوست دارم حدس بزنید موضوع پست بعدی چیه؟

+ نوشته شده در  88/10/20ساعت 13:27  توسط GHASEM  | 

حقیقت

 

     حقیقت

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

به دوستاني كه به دنبال حقيقت هستند توصيه مي كنم كه كمي تا قسمتي صبر پيشه كرده و استراحت كردن رو شروع كنن،البّته منظور از حقيقت همين به اصطلاح حقايقي است كه ما توي جامعه با اونها روبرو هستيم  كه هميشه تلخه.

منظور از اينكه ميگم صبر پيشه كنيد اين بود كه اصلا دنبال حقيقت نباشيد چون نمي تونيد پيدا كنيد يعني اصلا نيست كه پيدا كنيد.

مپرسيد چرا؟

اين كه سؤال كردن نداره!

ولي خوب براي اينكه بتونم برسانم منظور خويش را توضيح خواهم داد كه چرا؟!

 

تو اين دوره زمونه كه هر كس مثل كركس چنگال تيز كرده تا اگه يك كس مثل هيچ كس حرف دلشو كه شايد اعتراض يا انزجار يا حتي اگه اعتراف باشه چنگال خودشو به نابود كردن اونها آلوده كنه ...

باغشلين(ببخشيد)!دوست عزيز شما چطور مي تونيد يا اصلا از كجا مي خواهيد بيابيد حقيقت را؟

هر آدمي كه فكرشو بكني براي خودش يكسري حرف داره كه مي خواهد اونارو بگه يا شايد بنويسه ولي حيف كه خيلي ها نمي تونن حرفهاي خودشونو به راحتي بگن و اكثرا شروع به خود سانسوري مي كنن و حرف خودشونو تحريف شده مي زنن البّته اگر كسي بخواهد با صراحت حرف بزنه به راحتي و به طورخودكار حرفهاش سانسور ميشه <البّته ابتدا سعي مي كنن كه كاري كنن كه اصلا حرف نزنه يا اگه مثل ابي خان رها (ابراهيم رها) زرنگ بودو حرف خودشو زد كاري مي كنن كه...

ميگذريم ، پس اگه متقاعد ودر نهايت موافق هستيد :

                                                               

حقيقت                   حقیقت

رو كشتنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد رو کشتن

جمله ي آخر:

 

در آخر اولين پست وبلاگ آخر مي نويسم:

 

حقيقت؟

                         زندگی بدون حقیقت به مثال جسم بی روح 

        و جامعه بدون حقيقت به مثال  جامعه مرده و ساكن مي باشد

+ نوشته شده در  88/10/14ساعت 11:5  توسط GHASEM  |